ستاره خوشبختی من !

 

 

هوا تاريك بود.....

انعكاس نور ماه و شكست امواج ديدني بود...

صداي دريا و سردي ماسه ها آرامش عجيبي به دخترك ميداد.

سكوت بود....

دخترك سرش را روي شانه پسرك گذاشت...

بازهم سكوت بود....

پسرك  ,دخترك را در آغوش كشيد و به چشمانش خيره شد....

و بازهم سكوت....

اشك در چشمانشان ميهمان شد....

دخترك از جا برخاست و به سمت دريا رفت...

به آسمان نگريست ...

به دنبال ستاره اش گشت ولي او را نيافت...

وقتي به طرف پسرك برگشت فقط يك ستاره در آنجا بود...

از آسمان صدايي آمد...

آري خدا بود !

به دخترك گفت: " ستاره تو همان پسركي بود كه دوستش ميداشتي !"

دخترك گريان گفت :" من پسرك را ميخواهم نه يك ستاره. "

خدا گفت: "من اينكار را كردم تا توارزش پسرك را بداني"

دخترك در كنار ساحل نشست و گريست....

صداي قدمهايي را شنيد...

وقتي به پشت سرش نگريست پسرك را ديد....

به آغوش پسرک پناه برد و گریست !

دخترک وجودش را به قلب پسرک هدیه داده بود ........ 

حتی ستاره بختش را ! 

 

یا حق


 

نوشته شده توسط روحی جون در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت