تبليغاتX
قایق کاغذی مرا خیس نکنید
 

قایق کاغذی مرا خیس نکنید
دم فروبستن به معناي سكوت نيست،شايد سخني نگويي،اما هزاران فكر در درونت در آمد وشد مي باشند.جريان مداومي از افكار ،روز وشب در حركتند
نانازی جونم دوستت دارم
 

روحی جون

 

ميدوني چيه
دل من ميگه
زندگي مال کيه
زندگي مال توئه
زندگي مال منه
عشقمون مال همه
زندگي خيلي کمه
ميدوني منو چه مجنون کردي
تو ميدوني منو چجوري دربدرو آواره کردي

شب یلدای خوبی داشته باشی

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 0:9  توسط روحی جون | 
سلام

یکی از دوستانم که خیلی هم برام مهمه ازم خواسته بود که این عکس رو بزارم

شرمنده اگه بعضی از دوستان ناراحت میشن از چهره ی ... 

 

روحی تنها و نالان

 

ممنون از لطف دوستانم ( مرگ ) 

بابا چرا میزنی مرگ همون دوستمه که بهم گفته عکس رو بزارم با تو نبودم

یاحق

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 13:9  توسط روحی جون | 
روز اول تا آخر دختر و پسر!

 

روز اول :
پسر: سلام    
دختر : سلام          
پسر: چطوری؟ 
دختر : بد نيستم مرسی 

هقته اول :
پسر: سلام                    
دختر : عليک سلام    
پسر: چطوری؟ 
دختر : بد نيستم مرسی . تو چطوری؟ 

هقته دوم :
پسر: سلام                    
دختر : عليک سلام . چطوری؟ 
پسر: قربانت . بد نيستم . تو چطوری؟ 
دختر : مرسی .... خوبم  ! 
 
هفته سوم :
دختر: سلام                                        
پسر: سلام . چطوری ؟ خوبی؟    
دختر: مرسی خوبم . خيلی خوبم و يک نگاه معنی دار به پسر  . 

هفته چهارم :
دختر : سلام عزيزم . چطوری ؟ خوبی؟             
پسر: سلام عزيز دلم . مرسی بد نيستم . تو چطوری ؟ 
دختر : مرسی . می دونی ؟ می خوام يک چيزی بهت بگم . نمی دونم الان بگم يا بعد؟      
پسر: بگو عزيزم 
دختر : نه ... حالا زوده ..... باشه بعد    !

هفته پنجم :
دختر : سلام عزيزم ..چيزی که هفته پيش می خواستم بهت بگم اين بود که دوستت دارم ..       عاشقتم ... زندگی بدون تو برام بی معنيه . تمام آينده خودمو با تو می بينم . اگه تو نباشي آينده برای من هيچه !!!!!!
-
و کلی از اين حرفها ...... و پسر باور می کنه  !

هفته ششم :
پسر: امروز يک دختری توی خيابان آمد از من يک آدرس پرسيد . منم   ...
دختر: ديگه چی ؟!!! دلمو شکستی . تو که می دونی من چقدر حسودم ! چرا اين کارو کردی ؟ 
پسر: من که کاری نکردم فقط جواب سوالشو دادم .....
دختر : يک قول به من می دی؟ 
پسر: بله    
دختر : قول بده ديگه با هيچ دختری حرف نزنی     
پسر: باشه عزيزم قول می دم    

روابط سالم و صميمی و رمانتيک نه Sexi ادامه دارد  .....

ماه هجدهم :
دختر : برام خواستگار آمده     
پسر: غلط کرده     .....
دختر: چرا؟ خوب طوری که نيست اونم بالاخره آدمه !!!!
پسر : تو چه جوابی بهش دادی ؟ 
دختر : هنوز هيچی !
پسر: ما کلی قرار مدار با هم داشتيم ! حالا می خوای اونو بذاريش جای من ؟   
دختر : يه چيزی رو می دونی ؟ اون هيچ وقت نمی تونه جای تو رو بگيره  !
پسر: من چيکار کنم ؟  
دختر : نمی دونم ! فقط به من فکر نکن ! من اگه بدونم تو به من فکر می کنی آب خوش از گلوم پايين نمی ره ! میگم برو زودتر زن بگير  !!!!!!
پسر : حسوديت نمی شه ؟     
دختر : نمی دونم چرا ديگه از اين که تو رو با دختر ديگه ای ببينم حسوديم نمی شه !!!
پسر: در فکر و خيال خود ..... من می دونم چرا !!!!!!!
بعدش پسر از خاطرات خوش گذشته می گه و دختر هم برای خالی نبودن عريضه سنت آبغوره گيری رو اجرا می کنه  !
دوران خوش دختر و دوران تحول پسر شروع می شه !
ديد پسر نسبت به دختر ها عوض می شه . قلبش نسبت به واژه هايی از قبيل دوستت دارم عاشقتم و ..... مقاوم می شه  !
 

حالا اگر مورد مشابهی برای پسر پيش بيايد در آينده :

روز اول :
پسر : سلام    
دختر : سلام   
پسر : ميايی خونمون ؟ 
دختر : نه
پسر : مگه به من اعتماد نداری ؟  
دختر : چرا ...ولی خووووووب !!!!
در اينجا پسر مراسمی بنام مخ زنی را شروع می کنه و موفق هم می شه علتش هم حرفهايی هست که بتازه گی از دختر قبلی ياد گرفته

پسر : تو که می دونی من چقدر دوستت دارم     
دختر : آره ..... ولی ..... آخه ......
پسر : من قول می دم برای خواستگاريت بيام و بگيرمت !!
دختر : جدی می گی ؟؟؟؟ و قند توی دلش آب می شه !!!!!
پسر : آره قربونت برم ... و با يک نگاه عاقل اندر سفيه به دختر    

يواش يواش دل دختر نرم می شه و رضايت می ده !
و پسر : پس بريم ؟؟؟؟؟؟؟  

عصر همان روز :
ريييييينگ ........ رييييينگ ......
پسر که با رفتن دختر به خواب عميقی فرو رفته در حاليکه خسته است با زحمت و غرغر گوشی را بر می دارد  !!
پسر : بله ؟ بفرمايين     .
دختر : سلام     
پسر : سلام چطوری ؟  
دختر : مرسی . باهات کار دارم  !!!!
پسر : تو که يک ساعت نيست از اينجا رفتی ؟؟؟؟؟ !!!!!!
دختر : می خوام دوباره ببينمت !!!!! فردا بيام خونتون ؟ !!!!!
پسر : در حاليکه موفقيت بزرگی کسب کرده می گه چرا که نه      

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 14:39  توسط روحی جون | 
سرد تاریک غمناک
 

حس غریب پنجره !!!

 

زمانیکه از شب گذشتی و به پهنه ی نور و صبح رسیدی

چشمانم عاشقانه صدایت می زد

جاده خسته از تکرار خواهانت بود

و تو

سرد تاریک غمناک

دستهایم صادقانه دعایت می کرد

تو شب را پشت سر گذاشتی

محکم پایدار سر بلند

تمنایت کردم ولی تو باز

سرد تاریک غمناک

این قصه تکرار می شد

تو بر شب چیره شدی

و من در افق به انتظار

اکنون روزهای بسیاری سپری شده و من هنوز هم صدایت می زنم

دعایت می کنم

و تو هنوز هم

سرد تاریک غمناک

هنوز کشف ات نکرده ام

یادداشت های دفتر خاطراتم

برای کسی که رفتن را ترجیح داد

 

 

 دخترک تنهای ...

 

من که می دونم شبی عمرم به پایان می رسد ...

 

باقی بقایتان باد ...

 

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 4:57  توسط روحی جون | 
روحی

 

روحی جون

 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 1:25  توسط روحی جون | 
تقدیم به پری قصه هام

پری قصه هام فراموشم نکن

سلام دوستان گلم شرمنده از اینکه به این همه لطفتون نتوستم

طوری که لایق شما هست پاسخ بدم ( کلٌی خجالت و شرمندگی )

راستی دوستان خوبم دادای گل من رفته مسافرت البتٌه من رو قابل

ندونسته و نگفته واسه چی ولی آبجی شیوا (عزیز بابایی یا همون داداشی)

میگه واسش دعا کن واسه همین از دوستای گلم میخوام واسه داداشیم

دعا کنین

دوستتون دارم دوستای گلم

بازم شرمنده که دیر آپ کردم

 

 دوستت دارم اگه تو هم نباشی

 

 

تقدیم به پری قصه هام

دوستت دارم عزیزم

 

  • اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را         
        • به خال هندویش بخشم سمر قند و بخارا را
  • بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
        • کنار آب رکنا باد و گلگشت مصلا را
  • فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب
        • چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
  • ز عشق نا تمام ما جمال یار مستغنی است
        • بآب و رنگ و خال و خط حاجت روی زیبا را
  • من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
        • که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
  • اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
        • جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را
  • نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستر دارند
        • جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
  • حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
        • که کس نگشوید به حکمت این معما را
  • غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ ( روحی جون )
        • که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریٌا را

 

 

موفق باشین

یاحق

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 18:0  توسط روحی جون | 
آشنايي با وبلاگ

 

دلا ياران سه قسم اند گر بداني
زباني اند و نانی انـد و جـاني
به نـاني نان بده از در برانـش
تو نيـکي کن يه ياران زبـاني
وليـکن يـار جـاني را نگهدار
به پـايش جـان بده تا مي تواني
منوي اصلي

صفحه نخست
classic_m21@yahoo.com
آرشيو

نوشته هاي پيشين
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
دوستان گلم


::. نه دیگه نمیشه .::

*^*شکست نا پذیر*^*.... آبجي شيوا

درویش... داداشی گلم

یاسمن

کورش اهورا

چشمه زلال هستی .... فرزانه جون

هادی جون

چه خوشم با تو

.:: شب یلدا ::.

نيلوفرانه...

دوران

LoVeLY QaTaR GiRLS

آتیش بازی

طبیب عشاق

ماچ ...ايران عزيز

اشک باران....شيرين

گل زیبای من... فاطمه

جنون ... آبجي خاطره

آنتی دروغ

امير كيوان

شعرهايم براي تو

ستاره عشق ....... عاطفه و فائزه

بچه هاي جهنمي

جذبه

صاعقه زندگی من

لينك شما

لينك شما

لينك شما

لينك شما

لوگوي دوستان

دوران

شب يلدا

نيلوفرانه





 


لوگوي خودم

  

آمار وبلاگ


عزيزان گل در کلبه درويشي: عزيز

من در ياهو
براي دل خودم
ساده لوحانه اعتراف كردم ،،،،،، چه آرام سقوط كردم امروزازكوه اميد.گويا تنها پناه گاه من هم همين چاه يأس است وناميدي . امروز به ان باور رسيدم كه ديگر نمي توانم نقشم را ادامه دهم گويا مهرباطل خورده ام و در نهايت يه برگ سوخته ام امروز فهميدم كه اشتباه كرده ام كه تا ديروز سكوت مي كرده ام شايد بتوانم آزادانه فرياد بكشم اما نه انگارحتي صدايم هم بالا نمي ياد من خودم را در بي صدايي حبس كرده بودم امروز فهميدم كه دفتر سرنوشتم را بي حوصله و دلگيراز همه چيزو همه كس خط خطي كرده ام امروز فهميدم كه بي هدف آرزو كرده ام بدون اشتياق پريدم بدون برنامه انتظار كشيدم كم رمق بودم ونرسيدم ساده لوحانه اعتراف كردم و صادقانه ازكنارهمه چيز گذشتم وچه بي پروا سوختم.امروزفهميدم كه پله هاي اميدم را ناخواسته خراب كردم و چه بي هدف راه رسيدنم را هموار كردم وامروز فهميدم جنگل عاطفه ام به آتش بي مهري سوخته درياي صداقتم به جرم سادگي كوير شده و گل اميدم به عشق فردا پرپر شده امروز فهميدم كه اين گونه نمي توانم زندگي كنم ساكت بي صدا بي اميد... امروز فهميدم زندگي بدون دغدغه بي معني است . ،،،،،،،،،،،،،،،،،، شادمان باش ،،،،،،،،، همه ما تو زندگي روزهاي خاکستري وپرازغصه داشتيم روزهايي که پربوده ازدلتنگي وشبهايي که محض دلخوشي حتي يه ستاره هم تو آسمون نبوده روزهايي که دلمون پرمي زده واسه يه همصحبت که غصه هامونو بهش بگيم بلکه دلمون سبک تر بشه اما سهممون ازاون روز فقط يه مشت تنهايي بوده اما توي تنهاترين لحظه ها هم خدا باماست کافيه به قلبت رجوع کني اونوقت مي بيني توقلبت صبورترين سنگ صبور دنيا منتظرته تا تو درد دل کني اون بشنوه فقط سعي کن با ناملايمات زندگي صبوري کني ومطمئن باش که خدا به بنده هاي صبورش دلي با وسعت يه دريا هديه مي ده غصه هاتو برداروبريزشون توي درياي دلت وبه قطره هاي دلت فرمولي يادبده که راحت تر بتونه ناملايمات رو توي خودش حل کنه وفراموش نکن که تنها راه انتقام گرفتن از ناملايمات زندگي شادمان زيستن است به زندگي با همه اتفاقات تلخ وشيرين لبخندبزن واينو بدون که زندگي قشنگه به شرط اينکه اززاويه قشنگ بهش نگاه کني

 

دستامون اگر که دوره دلامون که دور نمي شه دل من جز با دل تو با دلي که جور نمي شه عشق يعني سکوت،عشق يعني ترس،ترس از روزي که نباشي، عشق يعني با هم بودن ،من و تو با هميم ولي بين ما سکوت حکم مي کنه ،من و تو از هم دوريم ولي  بين ما عشق حکومت مي کنه